
در روز وفاتم به زمين راز بكارند در جمجمه ام سير گل ناز بكارند بر روي دوبالم كه بريده ست بگوييد آنجا پري از عقده ي پرواز بكارند بر روي سرم سنگ لحد باز نماند روي كفنم واژه ي سرباز بكارند از سايه من دشت رميده ست، بگوييد: جاي جگرم يك جگر باز بكارند بر روي لب بسته ي سرسوخته ي من از ناله ي عشاق دوصد ساز بكارند من ميروم اما بگوييد به آن ها بر روي دهان نعره ي آغاز بكارند! ...
ادامه مطلب