
دلم یک بغل میخواهد با هزار ستارهلب های تورا میخواهد با هزار ماهو یک آسمان بیکران مهتابیکه هرشببار هم آغوشی هایمان را بدوش کشدمن راز تل ماسه های کویر را خوب می شناسمراه و رسم ستاره هارا،شرشر چشمه سار های قلب صحرادر گوش های خسته من قصه ها گفته اند...و جاده،جاده ی رسیدن به چشمهاتزیباترین حالت فراموشی غم های من است،تو خوب میدانیسربازی که به خانه باز میگرددکلاه از سر برمی دارد!...ماباز دست در دست همبا هر خورشید زمستانناپدید خواهیم شد!(با اندکی تصرف) بخوانید...
ادامه مطلب
روزی حضرت عزیر پیامبر با سبدی پر ازانجیروانگور، سوار بر الاغش رهسپارِ شهرِ ویران شده بیت المقدس گشت. آن شهر ویران و سقف و دیوارهایش فرو ریخته بود. چون عزیر از تپه شهر بالا رفت و نگاهی به اجساد مردگ...
ادامه مطلب
عاج هایم درد میکند پوستم نرم تر و بی حس تر شده احساس میکنم زمستان پشت در است و تو از شکوه ماموت بودن چه میدانی! ...
ادامه مطلب